اصلش قصد داشتم شب یلدا یه نامه ی بلند برات بنویسم که اون یه دقیقه ی اضافه رو به نامه ی من مشغول باشی اما ویراستاری نامه ام از بلندیِ اون شب بیشتر طول کشید و طبق معمول من از زمان جا موندم...
قصد داشتم برات بنویسم که هر سال این شب رو با یاد شما میگذرونم میخواستم بدونی که قامت بلندت هر لحظه مثل بلندی شب هام جلوی چشممه قرار بود از خورشیدی که خیلی تا طلوعش مونده بگم اما دیرشد.
یادمه زیاد از شب و تاریکی خوشت نمی اومد. زود برای خواب آماده میشدی و بعد از نماز شب رو جز روزت میدونستی. میخواستم بهت بگم که من برعکس شما شب ها رو زندگی میکنم! شما جای من نیستی و شما نمیدونی چقدر تحمل یه چیزایی سخته شما نمیدونی که دیدنت برای من فقط توی خواب امکان پذیره وگرنه شما هم شب هات رو زندگی میکردی و شاید اصلا قید ثواب اضافه ی نماز شب رو میزدی!
هر دفعه میایی به خوابم و آرامش روز بعد رو هم حتی ازم میگیری اما نه اینکه شاکی باشم ها! اتفاقا خیلی هم راضی ام که قدم رنجه میکنی به خوابم ، اما هر بار میایی و در حالیکه داری میخندی به صبر دعوتم میکنی و من صبح روز بعدم رو با این ترس میگذرونم که باز این امتحان قراره سخت تر بشه ...
و من هر روز چیزهای جدیدتر و عجیب تری رو به چشم میبینم . کاش میدونستی صبوری کردن من کافی نیست من برخلاف شلوغی اطرافم خیلی خیلی تنهام و اصلا روا نیست دختری که سنگ صبوری جز مادرش نداره اینقدر اذی
برچسب:
نویسنده: رادین زارعیان
تاريخ: سه
شنبه
19 دی
1396 ساعت: 16:53